هر انسانی در هر دوره از زندگی، دل‌مشغولی‌ها و اولویت‌هایی دارد؛ چیزهایی که در یک مقطع، چنان مهم و حیاتی به نظر می‌رسند که گویی همه زندگی در رسیدن به همان‌ها خلاصه شده است. اما زمان که می‌گذرد، بسیاری از آنچه روزگاری بزرگ‌ترین آرزو یا مشکل ما بوده، رنگ می‌بازد و جای خود را به خواسته‌ای دیگر می‌دهد.

زندگی، شاید بیش از آنکه مجموعه‌ای از سال‌ها باشد، مجموعه‌ای از همین اولویت‌هاست؛ اولویت‌هایی که با قد کشیدن انسان، تغییر می‌کنند، جابه‌جا می‌شوند و گاه حتی معنای خود را از دست می‌دهند.

کودک، هنوز جهان را از دریچه خواسته‌های ساده و بی‌پیرایه خود می‌بیند. برای او داشتن یک اسباب‌بازی، دوچرخه، توپ، عروسک یا فرصتی برای بازی با دوستان، ممکن است مهم‌ترین مسئله عالم باشد. دل کودک به چیزهایی خوش است که بزرگ‌ترها گاه از کنارشان بی‌اعتنا می‌گذرند. یک عصر بارانی، یک بستنی، رفتن به پارک یا آمدن دوستی به خانه، می‌تواند برای او اتفاق بزرگی باشد.

با آغاز مدرسه، اولویت‌ها اندکی تغییر می‌کنند. دوست پیدا کردن، پذیرفته شدن در میان همکلاسی‌ها، خوب درس خواندن، گرفتن نمره مناسب و گاهی جلب رضایت پدر و مادر، بخش مهمی از دنیای ذهنی کودک را تشکیل می‌دهد. در این سال‌ها، انسان برای نخستین بار با مفاهیمی چون رقابت، موفقیت، شکست و مقایسه آشنا می‌شود.

نوجوانی که از راه می‌رسد، جهان شکل دیگری پیدا می‌کند. نوجوان دیگر تنها به خواسته‌های خانواده نمی‌اندیشد؛ می‌خواهد خودش را بشناسد، جایگاهش را در میان دیگران پیدا کند و بداند در آینده چه کسی خواهد شد. دوستی‌ها اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند، نگاه دیگران مهم می‌شود و رؤیای آینده، آرام‌آرام در ذهن شکل می‌گیرد. انتخاب رشته تحصیلی، پیدا کردن استعداد و علاقه، و فکر کردن به شغل و آینده، از دغدغه‌های جدی این دوره است.

جوانی اما فصل انتخاب‌های بزرگ است؛ فصل ایستادن بر سر دوراهی‌ها و گاهی چندراهی‌های زندگی. جوان باید تصمیم بگیرد چه بخواند، کجا کار کند، چگونه استقلال مالی پیدا کند و چه مسیری را برای آینده خود برگزیند. برای بسیاری، پیدا کردن یک شغل مناسب و داشتن درآمدی که بتوان با آن روی پای خود ایستاد، به یکی از مهم‌ترین اولویت‌های زندگی تبدیل می‌شود.

در همین سال‌ها، تشکیل خانواده نیز برای بسیاری از جوانان به یکی از اساسی‌ترین آرزوها و دغدغه‌ها بدل می‌شود. انتخاب همسر، آغاز زندگی مشترک، فراهم کردن خانه و وسایل زندگی و پیدا کردن امنیت اقتصادی، مجموعه‌ای از مسئولیت‌ها را پیش روی انسان می‌گذارد. آنجا دیگر زندگی فقط به «من» مربوط نیست؛ «ما» وارد داستان می‌شود.

پس از ازدواج، خانه داشتن برای بسیاری به یک آرزوی بزرگ تبدیل می‌شود. اجاره‌نشینی، پس‌انداز، خرید یا ساخت خانه، تأمین هزینه‌های زندگی و فراهم کردن آینده‌ای مطمئن برای خانواده، بخشی از روزمرگی انسان می‌شود. آن‌که روزی دغدغه خرید یک دوچرخه یا قبولی در امتحان را داشت، حالا ممکن است ساعت‌ها به قیمت مسکن، قسط وام، شهریه مدرسه فرزند و هزینه‌های زندگی بیندیشد.

با آمدن فرزندان، اولویت‌ها بار دیگر تغییر می‌کنند. بسیاری از پدران و مادران، بخشی از آرزوهای شخصی خود را کنار می‌گذارند تا فرزندانشان فرصت بیشتری برای رشد داشته باشند. سلامتی کودک، تحصیل او، تربیت درست، آینده شغلی و تشکیل زندگی مناسب برای فرزند، آرام‌آرام به دغدغه‌ای همیشگی تبدیل می‌شود.

در میانسالی، انسان معمولاً بیش از گذشته با مفهوم «مسئولیت» زندگی می‌کند. دیگر تنها آینده خودش مطرح نیست؛ همزمان باید به آینده فرزندان، وضعیت اقتصادی خانواده، سلامت همسر و گاهی نیازهای پدر و مادر سالخورده نیز بیندیشد. گویی انسان در میانه زندگی، میان چند نسل ایستاده است؛ دستی در دست گذشته دارد و چشمی به آینده دوخته است.

در این دوره، حفظ شغل و درآمد، پرداخت بدهی‌ها، تأمین هزینه‌های تحصیل و ازدواج فرزندان، خرید یا حفظ خانه و مراقبت از سلامت، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. آدمی که زمانی برای رسیدن به زندگی بهتر تلاش می‌کرد، اکنون بیش از هر چیز می‌کوشد آنچه را ساخته، از دست ندهد.

اما روزگار، بی‌صدا ورق می‌خورد و آدمی به سال‌های بازنشستگی می‌رسد. فرزندان بزرگ شده‌اند، خانه آرام‌تر شده و بسیاری از مسئولیت‌های سنگین گذشته سبک‌تر شده‌اند. در این مرحله، سلامت جسم و آرامش روان، ارزش دیگری پیدا می‌کند. دیدار فرزندان و نوه‌ها، معاشرت با دوستان قدیمی، سفر، مطالعه، باغچه‌ای کوچک، یک فنجان چای در کنار همسر و حتی نشستن در گوشه‌ای از خانه و مرور خاطرات، می‌تواند معنای تازه‌ای پیدا کند.

انسان در سالمندی شاید بیش از هر زمان دیگری قدر چیزهایی را بداند که در جوانی چندان به چشمش نمی‌آمدند: یک بدن سالم، یک خانه آرام، صدای آشنای فرزند، احوالپرسی یک دوست قدیمی و کسی که هنوز هنگام بیماری و خستگی، حالش را می‌پرسد.

در سال‌های پایانی عمر، اولویت‌ها ساده‌تر می‌شوند. بسیاری از چیزهایی که زمانی برای به دست آوردنشان سال‌ها دویده‌ایم، دیگر آن اهمیت گذشته را ندارند. خانه بزرگ‌تر، حساب بانکی پرتر، لباس گران‌تر یا عنوان اجتماعی بالاتر، در برابر سلامتی، آرامش و چند لحظه بودن در کنار عزیزان، رنگ دیگری پیدا می‌کند.

آدمی در نودسالگی ممکن است دیگر آرزوی فتح قله‌های بزرگ زندگی را نداشته باشد؛ شاید تنها بخواهد صبحی دیگر چشم باز کند، صدای نوه‌اش را بشنود، کنار پنجره بنشیند و آفتاب را تماشا کند. شاید مهم‌ترین خواسته‌اش این باشد که کسی دستش را بگیرد و بگوید: «خوبی؟»

و اینجاست که انسان، پس از پیمودن راهی طولانی، گاه به حقیقتی ساده می‌رسد: اولویت‌های زندگی تغییر می‌کنند، اما نیاز انسان به دوست داشته شدن، امنیت، آرامش و تعلق، در تمام این سال‌ها با او می‌ماند.

کودک، شادی می‌خواهد؛ نوجوان، پذیرفته شدن؛ جوان، آینده‌ای روشن؛ میانسال، ثبات و امنیت؛ پدر و مادر، آینده‌ای برای فرزندانشان؛ و سالمند، آرامش و همراهی.

شاید زندگی همین باشد؛ عبور آرام انسان از یک خواسته به خواسته‌ای دیگر، از یک نگرانی به نگرانی دیگر و از یک رؤیا به رؤیایی تازه. ما در هر سنی چیزی را مهم‌ترین مسئله جهان می‌دانیم و برای رسیدن به آن تلاش می‌کنیم؛ بی‌آنکه بدانیم چند سال بعد، ممکن است همان خواسته در برابر خواسته‌ای دیگر کوچک و کم‌رنگ شود.

کودکی که روزی برای داشتن یک توپ گریه می‌کرد، جوانی که برای یافتن شغل مناسب بی‌قرار بود، مردی که سال‌ها برای خرید خانه و تأمین آینده فرزندانش کار کرد و پیرمردی که امروز چشم انتظار یک دیدار ساده است، همه یک انسان‌اند؛ انسانی که در طول عمر، فقط شکل خواسته‌هایش عوض شده است.

و شاید زیباترین درس زندگی همین باشد: قدر هر دوره را، با اولویت‌های همان دوره بدانیم؛ زیرا هیچ فصل زندگی برای همیشه نمی‌ماند.

۴.۵/۵ - (۲ امتیاز)