چند روز دیگر،
کتاب فصلها ورق میخورد.
زمستان با کولهباری از سوز و سرما در میزند.
عمو سرما مهمان ناخواندهای نیست.
هر سال سفرهاش را با برف و باران بر زمین پهن میکند.
شب یلدا به استقبالش میرویم.
برایش جشن میگیریم و از خاطرات زمین سخن میگوییم.
زمینی که تب کرده و نفسهایش به شماره افتاده.
در هالهای از گرد و غبار فرو رفته و با چشمانی اشکبار نظارهگر تراژدی خاموشِ مرگ تدریجی خویش است.
این، قصهی پرغصهی امانتی است که خداوند به انسان سپرده تا آن را پاس دارد و به نسلهای آینده بسپارد.
اما انسان چه کرد؟
زمین را زخمی کرد و زخمهایش را بیمرهم رها ساخت.
آسمان را به غبار و دود سپرد و ستارگان را در پردهای تیره پنهان نمود.
رودها را خشکاند و آواز آب را از خاطرهی دشتها گرفت.
شاید فرزندان ما، در فرداهایی که ما دیگر نیستیم، غیاباً ما را به محاکمه بخوانند.
محاکمهای برای بیرحمیمان در برابر طبیعت، برای فراموشیمان نسبت به خانهی نخستینمان.
و من، در بلندترین شب سال، سیلی محکم سرما را بر گونهی خویش احساس کردم.
خوابی که از چشمم ربوده شد.
یادآور گناهی است که نسلها بر دوش میکشند.
در تاریکی یلدا، تنها امیدی کمرنگ باقی مانده است.
که شاید روزی انسان دوباره به دوستی با زمین بازگردد.
و آسمان، رودها، و دشتها بار دیگر لبخند بزنند.
✒️علی ابوزوده
🌹۲۲ آذرماه ۱۴۰۴