خاطرات من، سفید متضاد سیاه نیست.
یادم هست کلاس ششم ابتدایی ردیف آخر کلاس نشسته بودم. معلم ما داشت، کلمات متضاد را درس میداد، بعد از شرح مفصلی چند تا مثال زد و پای تخته نوشت، سفید متضاد سیاه و تمیز متضاد کثیف است.
من که حسابی از کلاس و درس کلافه شده بودم و از حرفهای تکراری جناب معلم خسته، زدم پشت گردن همکلاسیام که پشت چند ردیف کتاب، مخفیانه خوابیده بود، گفتم بیدار شو، میخوام کمی سر به سر آقا معلم بزارم. همکلاسیام برگشت گفت : تورو به خدا بزار چرت بزنم، بازم دیوونه شدی؟
بلند شدم، دستم را بلند کردم، گفتم : آقا اجازه، آقا معلم با شنیدن صدای من از اینکه بچهها به درسش توجه دارند، کمی خوشحال شد، گفت : بفرما، با صدایی که حق به جانب بود، گفتم : آقا سفید اصلاً متضاد سیاه نیست. بچههای کلاس که از بحثهای من با آقا معلم دل خوشی نداشتند، با اعتراض، و صدای بلند گفتند : بشین،
آقا معلم به اصطلاح خواست روی خوش خودش را نشان دانشآموزان بدهد، گفت : بچهها، بزارید حرفشو بزنه. با کمال خونسردی دوباره گفتم : آقا به نظر من سفید به هیچوجه متضاد سیاه نیست. معلم پرسید : چرا؟ به چه دلیل؟ گفتم آقا اصلاً متضاد یعنی چی؟ معلم گفت : یعنی مخالف، من که منتظر چنین لحظهای بودم، گفتم : آقا سفید چه مخالفتی با سیاه داره؟ همکلاسی خوابآلود من سرش را از پشت کتابها بیرون آورد و گفت : زدی تو خال پسر، آقا معلم کمی این دست و اون دست کرد، سپس با عصبانیت گفت : بازم حرف زدی. بشین تا از کلاس بیرونت نکردم، با قیافهای حق به جانب و پررویی گفتم : آقا با دلیل ثابت میکنم. در این لحظه بچههای کلاس، از حرف من با صدای بلند شروع کردند، به خندیدن.
شانس آوردم زنگ تفریح به فریادم رسید. موقع خروج از کلاس آقا معلم، گوشم را گرفت و کمی پیچاند و گفت : این درسها رو از کجا یاد میگیری؟ گفتم آقا به خدا از شما، لبخندی زد و گفت آخر سال میبینی، شیرینکاری چه معنی داره. آن سال با معدل بالا شاگرد اول همان کلاس شدم.